ویروس بلاستر
|
ویروس بلاستر
|
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
|
ویروس بلاستر
|
ديوانگي هاي من
ميروم شايد كمي حال شما بهتر شود
ميگذارم با خيالت روزگارم سر شود
از چه ميترسي برو ديوانگيهاي مرا
آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود
ميروم ديگر نميخواهم براي هيچ كس
حالت غمگين چشمانم ملالآور شود
بايد اين بازندهي هر بار – جان عاشقم –
تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود
ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت
اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود
شيرين خسروي
نـامـه
باري پس از سلام و باز امسال، ما حجلهي تو سبز به پا كرديم
ماه حسين هم علمي نذرِ چاووش خوان كرب و بلا كرديم
داداش اكبر! آن همه مي گفتي: يك جين فشنگ داري و يك برنو
آن قدر كبك آمده بود اين برف ، آن قدر صبر و حوصله ما كرديم
يادت ميآد تير و كمانت را، آن ظهر افتاب – پلنگي كه...
چشم دو تا قرابهاي بي بي را، نذر دو قلوه سنگ سيا كرديم
طعم حرام لنگهي دمپايي، من كه هنوز سوزش دردش را
حس ميكنم به روي مچ پايم، اما چه قدر خنده خفا كرديم
بي بي حنا نهاده به موهايش، پاهاش ديگر از رمق افتاده
رفتيم امامزاده شب جمعه، يك شمع پاره نذر و دعا كرديم
اين را «ستاره» گفت كه بنويسم: «داداش جان سلام. براي من
يك قلك بزرگ بخر، آن را، مادر شكست رفع قضا كرديم»
مادر برات دختر خاتون را انگار پا پياده طلب كرده
اصلاً به فكر نيست كه ما يك شخم نصف زمينشان به كرا كرديم
هان راستي هنوز به يادت هست، گوساله را چگونه بريد از شير
صبحي به شير شازده فلفل زد، گوساله را من و تو رها كرديم
ديگر نه هيچ بع بع بزغاله، نه هي هي صبور رسيدنهات
امسال باز آغلمان خاليست، تنها به نان تابه رضا كرديم
داداش جان تو را به علي برگرد، مادر شكسته شد كمرش از غم
از بس كه پشت شيشه زدي لبخند، از بس به قاب عكس تو «ها» كرديم
منصوره حكمت شعار
همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به ر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
تنها ترین رسوای غم
اگر باران بودم
آنقدر مي باريدم
تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب كنم
اگرگل بودم
شاخه اي از گل تقديم وجودت مي كردم
اگر اشك بودم
به پايت مي گريستم
و اگر محبت بودم
آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم
ولي افسوس
كه نه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت
ولي هر چه هستم
دوستت دارم
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر در کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
نگه دارید
می خواهم پیاده شوم
من دیگر این بازی نابرابر زندگی را
ادامه نمی دهم...
|
حضرت ابراهیم (ع) |
اولین کسی که شعر را به عربی سرود |
1 |
|
حضرت آدم(ع) |
اولین کسی که بر زمین شخم کاری کرد |
2 |
|
حضرت آدم(ع) |
اولین کسی که خانه کعبه را بنا نمود |
3 |
|
حضرت ادریس (ع) |
اولین واضع علم حساب |
4 |
|
حضرت یحیی (ع) |
اولین طفلی که شش ماهه بدنیا آمد و زنده ماند |
5 |
|
حضرت سلیمان (ع) |
اولین کسی که قبا پوشید |
6 |
|
حضرت عیسی (ع) |
اولین بشری که به آسمان صعود کرد |
7 |
|
حضرت ابراهیم (ع) |
اولین کسی که بر منبر رفت و خطبه خواند |
8 |
|
حضرت آدم(ع) |
اولین کسی که درهم چهار گوش ساخت |
9 |
|
حضرت ابراهیم (ع) |
اولین کسی که درراه خدا جهاد کرد |
10 |
|
حضرت ابراهیم (ع) |
اولین کسی که تیر و کمان ساخت |
11 |
|
حضرت ادریس (ع) |
اولین کسی که خط نوشت |
12 |
|
حضرت آدم(ع) |
اولین کسی که برایش قبر کنده شد و لحد تهیه گشت |
13 |
|
حضرت نوح (ع) |
اولین کسی که سگ را به نگهبانی وا داشت |
14 |
|
حضرت نوح (ع) |
اولین کسی که کشتی ساخت و بروی آب روانه کرد |
15 |
|
حضرت ابراهیم (ع) |
اولین کسی که پرچم بر افراشت |
16 |
|
حضرت ابراهیم (ع) |
اولین کسی که (الله اکبر )گفت |
17 |
|
حضرت شعیب (ع) |
اولین کسی که پیمانه و ترازو ساخت |
18 |
|
حضرت داوود (ع) |
اولین کسی که زره ساخت |
19 |
|
حضرت سلیمان (ع) |
اولین کسی که شکر تهیه کرد |
20 |
|
حضرت موسی (ع) |
اولین پیامبر در بنی اسرائیل |
21 |
|
حضرت محمّد (ص) |
اولین کسی که (لا حول و لاقوه بالله العلی العظیم) گفت |
22 |
|
حضرت محمّد (ص) |
اولین کسی که به ربّوبیت حق تعالی ایمان آورد |
23 |
|
حضرت آدم(ع) |
اولین کسی که روزه گرفت |
24 |
|
حضرت سلیمان (ع) |
اولین کسی که (بسم الله الرحمن الرحیم ) نوشت |
25 |
|
حضرت نوح (ع) |
اولین کسی که ساعتهای دوازده گانه را وضع کرد |
26 |
|
حضرت آدم(ع) |
اولین کسی که گریه کرد |
27 |
|
حضرت ادریس (ع) |
اولین کسی که وسایل جنگی ساخت |
28 |
|
حضرت آدم(ع) |
اولین کسی که حج بجا آورد |
29 |
|
حضرت ادریس (ع) |
اولین کسی که شهر بنا کرد |
30 |
|
حضرت ابراهیم (ع) |
اولین شخصی که در برابر بت پرستی قیام کرد |
31 |
آفتابم
با وجود آسمانی خسته ازیک تکه نور
تشنه یک ذره نور
گم درون خویشتن خالی و پوچ
کودکانه
دخترانه
ریشه یک جاهلیت در وجودم جاری است
دشنه ها و زخم مردان کاری است
بر درخت زندگی
آفتابم تشنه یک ذره نور
ذره ای بیداری و اندیشه در جسم زمان
آفتابم ....
گاه بیداری مگر در چشم این انسان منگ
فصل گرد افشانی است؟!!!
ای دریغا ای دریغ.....
خنده بر لبهای جمع٬
نقشی از شادی که نیست!
یک عادت تکراری
(1)
نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد
آنكه نهال نازك دستانش
از عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالاي جهنم
پست است.
آن كو به يكي « آري » مي ميرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنكه از تب وهن
دق كند.
قلعه يي عظيم
كه طلسم دروازه اش
كلام كوچك دوستي است.
(2)
انكار ِ عشق را
چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي
دشنه مگر
به آستين اندر
نهان كرده باشي.-
كه عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
كه وجودش همه
بانگي شد.
(3)
نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك مي شكند
رخساره اي كه توفانش
مسخ نيارست كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد
آنكه در كمر گاه دريا
دست
حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
آنكه مرگش
ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.
نگاه كن
چند حكايت از پائولوكوئيلو
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او
فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند
ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم
وقتي به قله رسيد ند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها
را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند